کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بـوسه همه چيز را فراموش مي کردم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست يادمان باشد سر سجاده عشق يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند وقت پرپر شدنش سـوز و نوايي نکنيم گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نكنيم جز براي دل محبوب دعايي نکنيم طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند. تـارموي توست اما ريشه ي عمر من است عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كـه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود
به دور از آسمان به دور از نور و تيغهاش به دور از ديوار هاي شوره بسته به دور از خيابان هايي كه به خيابان هاي ديگر ميگشايد پيوست ، به دور از روزنه هاي وز كردهي پوستم به دور از ناخن ها و دندان هايم - فروغلتيده به ژرفاهاي چاه آينه به دور از دري كه بسته است و پيكري كه آغوش مي گشايد به دور از عشق بلعنده صفاي نابود كننده پنجه هاي ابريشم لباس خاكستر ، به دور از زمين يا آسمان گرد ميز ها نشستهاند آن جا كه خون تهي دستان را مي آشامند: گرد ميزهاي پول ميزهاي افتخار و داد ميز قدرت و ميز خدا خانوادهي مقدس در آخور خويش چشمهي حيات تكه آيينهيي كه در آن نرگس از تصوير خويش مي آشامد و عطش خود را فرو مينشاند و جگر...
گفتم كه: رخم به رنگ چون كاه مكن
كــس را ز مـن و كـار مـن آگـاه مكن
گفتـا كـه: اگر وصـال مـا می طلبی
گــر میكشـمت دم مـزن و آه مـكن
یا رب ز كرم دری برویم بگشا
راهی كه درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان كن به كرم
جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما
یا رب مكن از لطف پریشان ما را
هر چند كه هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج بغیر خود مگردان ما را
در دیده بجای خواب آبست مرا
زیرا كه بدیدنت شتابست مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خوابست مرا
مجنون تو كوه را ز صحرا نشناخت
دیوانهی عشق تو سر از پا نشناخت
هر كس بتو ره یافت ز خود گم گردید
آنكس كه ترا شناخت خود را نشناخت
یا رب غم آنچه غیر تو در دل ماست
بردار كه بیحاصلی از حاصل ماست
الحمد كه چون تو رهنمایی داریم
كز گمشدگانیم كه غم منزل ماست
یا رب تو چنان كن كه پریشان نشوم
محتاج برادران و خویشان نشوم
بی منت خلق خود مرا روزی ده
تا از در تو بر در ایشان نشوم
ای غم گذری به كوی بدنامان كن
فكر من سرگشتهی بی سامان كم
زان ساغر لبریز كه پر می ز غمست
یك جرعه به كار بی سرانجامان كن
یا رب نظری بر من سرگردان كن
لطفی بمن دلشدهی حیران كن
با من مكن آنچه من سزای آنم
آنچه از كرم و لطف تو زیبد آن كن
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو بجان خسته داریم ای دوست
گفتی كه به دلشكستگان نزدیكم
ما نیز دل شكسته داریم ای دوست
هر چند كه آدمی ملك سیرت و خوست
بد گر نبود به دشمن خود نیكوست
دیوانه دل كسیست كین عادت اوست
كو دشمن جان خویش میدارد دوست
دور از تو فضای دهر بر من سنگست
دارم دلكی كه زیر صد من سنگست
عمریست كه مدتش زمانرا عارست
جانیست كه بردنش اجلرا ننگست
ما را بجز این جهان جهانی دگرست
جز دوزخ و فردوس مكانی دگرست
فلاشی و عاشقیت سرمایهی ماست
قوالی و زاهدی از آنی دگرست
وصل تو كجا و من مهجور كجا
دردانه كجا حوصله مور كجا
هر چند ز سوختن ندارم باكی
پروانه كجاو آتش طور كجا